وقتی صدای گریه هام گوش فلک را هم کر کرده بود
و صدای نفس هایم زمین را گریان میکرد.همه به حالم گریستند
به جز کسی که باید میگریست
آن زمان بود که دیگر آغوش های گرمت را فراموش کردم
و رفتارهایت را به بغض های در سینه تحویل دادم
تا در شب های تاریک برای خود اشک بریزند و به زمانه بنگرند
که چگونه بر دوش هایم سواری میکند
و زیبا با چشم های پر از اشک و حنجره های برنده تر از شمشیرمیگویم
ماندنم بیهوده است.امکان ندارد هیچ وقت...
این من دیرین من یک آدم دیگر شود...
ای اشک ها آرام بگیرید کسی به حالتان گریه نخواهد کرد...!!! |